خرید بک لینک

اعتراف میکنم نصفه شبی وسط کویر چادر زدیم بهم گفت به آسمون نگاه کنببین چی می بینی؟ گفتم یه آسمون ستاره گفت خوب یعنی چی؟ من که نمیخواستمکم بیارم گفتم از چه جهتی؟ فلسفی، نجوم یا علمی؟ گفت احمق جان چادرمون ودزدیدن!!!!
 

داشتم به همسرم اس ام اس میدادم که عروسک خوشگله من کجاست؟ اشتباهی بهبابام دادم. جواب داد من چه میدونم خرسه گنده؟ الان بچت باید عروسک بازیکنه!!!!!!!!
 

اعتراف یكی از دوستان : مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو 95 سالگی فوت کرد.صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همهداشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود ... منو داداشمم تو بغل هم داشتیمگریه میکردیم .... اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود ... یهو دختر خالمکه تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید : مامان بزرگ زود رفتی... یهو کل خونه رفت رو هوا ...حالا خندمون قطع نمیشد
 

اعتراف میکنم سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرشرفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.
 

اعتراف میکنم بچه که بودم..جو گیر بودم نماز بخونم....بعد چادر گلمنگولیمو میذاشتم مهرم میذاشتم رو به قبله وا میستادم شروع میکردم به نمازخوندن...اما جای سوره ها شعر کلاه قرمزیو می خوندم....>>>آقایراننده...آقای راننده...یالا بزن توو دنده...!!
 

اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم کهاز زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برقنگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردمکه دریل سوخت!
 

اعتراف میكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه میپوشیدیممیرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم كه همسایمون مارو لو داد و كتكخوردیم!!

برچسب: نویسنده: حمید هیدجی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت: 23:39

صفحه بندی